تبليغاتX
شیرین ِ تلخ

 

 

پدر وقتي كه ميايي  با طنين قدمهايت نواي محبت را به خانه مي آوري.

 

خنده نشسته بر لبانت


خستگي ات را پنهان مي كند.

 

 

مي دانم دلواپسي ، اما اميدوار به آينده مي نگري.


دلم مي خواهد

 

 كوير دستانت را با اشك چشمانم آبياري كنم

 

 و عصاي دستان مهربانت باشم

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:12 نويسنده رویا |

وقتي كه ديگر نبود

                       من به بودنش نيازمند شدم

وقتي كه ديگر رفت

                        من در انتظار آمدنش نشستم

 وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد

                         من او  را دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد

                           من شروع كردم

وقتي او تمام شد

                           من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن

                            مثل تنها زندگي كردن

                                                                  مثل تنها مردن!

 

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:28 نويسنده رویا |

 

سزاوار لطف بی‏پایان

 

 

خدایا، آن دم که تو را ندا می‏کنم، صدایم را بشنو و چون تو را می‏خوانم، پاسخم ده و چون با تو راز می‏گویم،

مرا دریاب که به سوی تو گریخته‏ام و پیش روی تو ایستاده‏ام. پریشان و گریان و امیدوار، چشم امید به سوی تو

 دوخته‏ام، به سوی تو که از درونم آگاهی و از راز دلم با خبری. خدایا، اگر من لایق رحمت تو نیستم، ولی تو

سزاوار لطف و کَرَم بی‏پایانی[؛ پس مرا از لطف و کَرَمت بی‏نصیب مساز، ای مهربان‏ترین].

 

پناه بی‏پناهی

 

 

خدایا، آن‏که به تو شهرت یابد، هرگز بی‏نام و نشان نگردد. آن که به تو پناه آوَرَد، هرگز خوار و زبون نماند و

 آن که تو به او روکُنی، بنده دیگری نشود. خدایا، آن که رو به سوی تو کند، نور یابد و آن که به تو پناه آورد،

پناه جوید. رحیما، من به درگاهت پناه آورده‏ام؛ پس ای مهربان، امیدم را ناامید مکن و از لطف و رأفتت محرومم

مدار.

تو را می‏خوانم

 

خدایا، اگر گناهانم مرا نزد تو خوار گردانیده، تو به خاطر حُسن اعتمادم به تو از من درگذر. مهربانا، اگر

عصیانم مرا از لطف و کرمت دور داشته، یقینم به تو، کَرَم و عطوفت تو را دریادم زنده می‏دارد. لطیفا، اگر

 خواب غفلت مرا از دیدار تو با زمی دارد، ایمان به مهر و بخشش‏ات بیدارم می‏دارد. خدایا، اگر عِقاب تو مرا به

 دوزخ می‏خوانَد، ثواب بی‏پایانت مرا به سوی بهشت دعوت می‏کند، پس ای مهربانْ تو را می‏خوانم، از تو

می‏خواهم، به درگاه تو ناله سر می‏دهم و رو به سوی تو می‏کنم. خدایا، از آنانم قرار ده که همواره در یاد تواند،

هرگز عهد تو را نمی‏شکنند و شکر تو را لحظه‏ای از یاد نمی‏برند.

 

مهربانا یاورم باش

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:36 نويسنده رویا |

 

 

 

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن .

وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنمزن از خوشحالی پريد بالا و :گفت! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم .

فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد .حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد ! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه !!!فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد

!!!نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 19:44 نويسنده رویا |

 

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با

نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به

برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار

ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او

روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند . ساكی با خوشحالی به

اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند

مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت.

صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟

 

من داره یادم میره ! 

 

okbxj9.jpg

 

 نویسنده:             آن میلمن

 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:46 نويسنده رویا |

Ðe$igNER
мюzhgай